اگزیستانسیالیسم خوش خیم
فکرنمی کنم
سیاه می کنم
سپید می بینی
به دنبالت پنداشتم
استواریم ازکوه بالا می رود
دریغ
چندوجب مانده تاقله قاف
همیشه
آسمان راباران می گیرد
گفتم نماینده بلامنازع بارانم
درعصرخلیفه گری پرتوقع آتش
ببارانم
گفتم تصویردرهم کشیده آفتابم
دریک رکعت مانده تاطلوع شب
بتابانم
نعش ستاره روی دستان آسمان می ماند
بسنده می کنم
به ضعف انگشتانی که درتکلم مانده اند
وسری که بامغزپخش می شود
کف
آسمان
دراین محدوده همه چیزبی وزن می شود
سپید
معلق
پرمعنا
وذکرخودسرانه من
واعلام وضعیت عادی
میان
اما
اگر
شاید
باشد
من
تنها
خدا
درادبیات خیانت وخرابکاری صورت گرفته است
جوابیه
کاندینسکی نقاش
هراثرهنری فرزندزمانه خویش ست ...ازاین معنالازم می ایدکه هردوره ای ازدوره های فرهنگ هنری ازان خودپد یدمی آوردکه تکرارپذیرنیست .تلاشهایی که برای احیای اصول هنری روزگاران گذشته صورت می بندددربهترین حالت آثاری هنری ای به بارمی آورد که شبیه نوزادی ست که مرده به دنیا آمده ست ازباب مثال محال ست که مابتوانیم به کرداریونانیان باستان زندگی واحساس کنیم به همین دلیل آن هایی که اصول یونانی رادرپیکرتراشی نصب العین قرارمی دهندتنهابه شباهتی ازلحاظ صورت پیدامی کنندحال آنکه اثردرتمام دوران هاعاری ازروح باقی می ماند این قسم تقلید شبیه لودگی بوزینگان ست .درظاهربوزینه به آدمی شباهت دارد.اوکتابی درمقابل صورتش می گیردوباظاهرفکورنه آن راورق می زندولی اعمال اوعاری ازمعنایی راستین است
به راحتی می توان دریافت که چگونه این نکوهش گزنده رابایدشامل حال هنرکرددرپرانتزشعرمدرن بماند...
نگاهم
ترک
می خورد
به سمت خوابی پرتاب نمی شود
ومن بازبرای بیداری شب
نقشه می کشم
اصراردارد
شکست خورده
زندگی کنیم
همه بی عقلند
دردلگیری خیابانهای شهر
می فهمم
قسمتهایی ازباران هم
نازیباست
بگذارنگاهم رابردارم
وبروم
دیگرآسان نخواهم گذشت
ازاین راه باریکه های تردید
وازاین مکاشفه های نمادین
دیری نخواهدگذشت
ترانه ای زاده شود
ازجنس وهم
وبرنازکای خیال رنگین
شکل بگیرد
شراره های تعلقی سوخته
براین نگاه که بی دلیل می بارد
براین قلب که بی عشق می رقصد
براین نبض که گرفته نمی شود
درکدامین شمارش می ماند
ودراین برون ریز ی درد
یقینی می طلبم
برای فروکشی عقده های عقیم
دراین تابوت تنگ
بااین احساس مومیایی شده
کناراین همیشه های تکراری
چه بیهوده دست وپامی زنم
خدایامعجزه ای
که دراین سیاه چاله این چنین زیستن
به تف شیطان هم
نمی ارزد
درناگهانی باران
پناه چتری شکسته
خیس هزارچکه ام
چک
چک
چک !
لبخندت
همرنگ خداحافظی هاست
ومن هرروز
برای خداحافظی دیگر
تمرین سلام
می کنم
اتمام دروغ ها
نگاه مادر
درمساحت ناچیز
فردای دلگیر
دستان پینه بسته پدر
درلمس ناشیانه
فردای دلگیرتر
وکودکان بازی
درپناهک های رویا
درلگدمال امروزلعنتی
طبیعت چه زود
موهای مادرراکند
ودندان های پدرراشکست
چه دروغی به بچه هایمان بگوییم
وقتی تمام کلک ها
روشده است
چشم دربرابرچشم
صدادربرابرصدا
انعکاس لجاجت تاریخ
دربرگه های نانوشته نان وخشم
دراین معرکه سیاه
به کدام بازی می خواندم
دراین هنگامه نامبارک تردید
باهزارگره کور
درآستانه نگاهی
همچنان دریغ
وبازقصه ای نو
یکی بود
یکی نبود
همه کس بود
هیچ کس نبود
وشیطان بازیگوش دیروز
ازسیاحت آسمانی می آید
بی دروپیکر
آه بادستمایه ای ازصراحت انفجار
بلعیده درغرورزمین
درتصادم ناهنجارعشق وآهن
پیش ازاین
بیش ازاین
به تعظیم خویش می خواندم
وامروز
این اژدهای تک شاخ
حضورخویش رامی بلعد
درسماجت
آتش خواری
مسافر
گفت
می شناسمت
شبیه همین درخت
که تک مضراب باران را
بی صدامی نوازد
نگاهش رابوسیدم
هیچ
نگفتم
نصف من مال تو
نصف باقی
ازآن هم می گذرم
اگردرست زاده شوی
دستانت رامی گیرم
اشاره به فردایی می کنی
که هرگز نمی آید
دشمنت می کنم
به مهمانی آتشم می خوانی
ومرگ تعبیرنمی شود
درآن دم که بلندمی شوم
درتولدی دیگر
بازتوزاده می شوی
رنگ می گیری وهرزگاهی رنگ می بازی
درآ ن دم که بی وقفه کلافه ام می کنی
گریزمی زنم به انتهای نامشخص
فصل ها
رنگ ها
نگاه ها
ازخویش فاصله می گیرم
باز تورامی یابم
نشسته لخت وعور
بی هیچ سازوبرگی
بایک نگاه تصاحب می شوم
دستانم دراز می شود
بدنم عاشق
سیبی می چینم
وازپس یک گاز مختصر
دهانم می سوزد
می افتم ازچشمان حوریان باکره
رانده می شوم به پیچ وخم های متروک زمین
هوایی می شوم همه چیزم رامی دهم
بازدرست زاده نمی شوی
وباززنی می شود
عامل رسوایی
دل
آدم
نه بیش
نه کم
همین حدوسط کفایت می کند
بین غرورناخواسته کوه و
عشوه ناگزیردریا می ایستم
وبراین ماسه های خیس می کشم
یک دنیا تنهایی را
دستهارا
پاهارا...
درقلمروتقسیم می مانم
وتکه ای که هیچ وقت درست کشیده نمی شود
شش روز دیگرآفریده می شوم
زیرهمین دریا
که جیبش پراز صدای مرغابیان آبی ست
درجدال منقارو تقلا ی ماهی
خونی ریخته نمی شود
فقطدر فلسفه اش می مانم
دریا ازکدامین دردسربه سنگ می کوبد
کم کم شکل می گیرم
نیم مرده
نیم زنده
ومنظره ای که به آخرت ختم می شود
آسمان ببارد
پاک می شوم
سرگذشت بادشیرین می شود
درسایه سار ابرک های نم دار
درحافظه آب گم می شوم
ومثل همیشه همین حدوسطگیرمی کنم
وبازکشیده نشده
پاک
می شوم

