تبليغاتX
شعر سخت
شعر سخت
ادبی

اگزیستانسیالیسم خوش خیم

 

فکرنمی کنم

سیاه می کنم

 سپید می بینی

 به دنبالت پنداشتم

 استواریم ازکوه بالا می رود

دریغ

چندوجب مانده تاقله قاف

همیشه

 آسمان راباران می گیرد

گفتم نماینده بلامنازع بارانم

درعصرخلیفه گری پرتوقع آتش

 ببارانم

گفتم تصویردرهم کشیده آفتابم

دریک رکعت مانده تاطلوع شب

بتابانم

 نعش ستاره روی دستان آسمان می ماند

 بسنده می کنم

 به ضعف انگشتانی که درتکلم مانده اند

 وسری که بامغزپخش می شود

کف

آسمان

 دراین محدوده همه چیزبی وزن می شود

 سپید

معلق

 پرمعنا

 وذکرخودسرانه من

 واعلام وضعیت عادی

 میان

 اما

اگر

 شاید

باشد

من

تنها

خدا

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:11 توسط کورش جوان روح |

درادبیات خیانت وخرابکاری صورت گرفته است

 

جوابیه 

کاندینسکی نقاش

 

هراثرهنری فرزندزمانه خویش ست ...ازاین معنالازم می ایدکه هردوره ای ازدوره های فرهنگ هنری ازان خودپد یدمی آوردکه تکرارپذیرنیست .تلاشهایی که برای احیای اصول هنری روزگاران گذشته صورت می بندددربهترین حالت آثاری هنری ای به بارمی آورد که شبیه نوزادی ست که مرده به دنیا آمده ست ازباب مثال محال ست که مابتوانیم به کرداریونانیان باستان زندگی واحساس کنیم به همین دلیل آن هایی که اصول یونانی رادرپیکرتراشی نصب العین قرارمی دهندتنهابه شباهتی ازلحاظ صورت پیدامی کنندحال آنکه اثردرتمام دوران هاعاری ازروح باقی می ماند این قسم تقلید شبیه لودگی بوزینگان ست .درظاهربوزینه به آدمی شباهت دارد.اوکتابی درمقابل صورتش می گیردوباظاهرفکورنه آن راورق می زندولی اعمال اوعاری ازمعنایی راستین است

به راحتی می توان دریافت که چگونه این نکوهش گزنده رابایدشامل حال هنرکرددرپرانتزشعرمدرن بماند...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:34 توسط کورش جوان روح |
آینه
روبروی خویش می نشینم

نگاهم

ترک

می خورد

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:41 توسط کورش جوان روح |
نگاهم

به سمت خوابی پرتاب نمی شود

ومن بازبرای بیداری شب

نقشه می کشم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 21:33 توسط کورش جوان روح |
فشارفتح
صورت بی نتیجه صلح

اصراردارد

شکست خورده

زندگی کنیم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 1:1 توسط کورش جوان روح |
دیوانه

همه بی عقلند

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 22:26 توسط کورش جوان روح |
می بارد

 دردلگیری خیابانهای شهر

می فهمم

قسمتهایی ازباران هم

نازیباست

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:13 توسط کورش جوان روح |
بیهوده دست وپامی زنم

بگذارنگاهم رابردارم

وبروم

دیگرآسان نخواهم گذشت

ازاین راه باریکه های تردید

وازاین مکاشفه های نمادین

 دیری نخواهدگذشت

ترانه ای زاده شود

 ازجنس وهم

وبرنازکای خیال رنگین

 شکل بگیرد

شراره های تعلقی سوخته

 براین نگاه که بی دلیل می بارد

براین قلب که بی عشق می رقصد

 براین نبض که گرفته نمی شود

درکدامین شمارش می ماند

ودراین برون ریز ی   درد

 یقینی می طلبم

برای فروکشی عقده های عقیم

 دراین تابوت تنگ

بااین احساس مومیایی شده

کناراین همیشه های تکراری

چه بیهوده دست وپامی زنم

خدایامعجزه ای

که دراین سیاه چاله این چنین زیستن

 به تف شیطان هم

نمی ارزد

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:43 توسط کورش جوان روح |

درناگهانی باران

پناه چتری شکسته

 خیس هزارچکه ام

چک

چک

چک !

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 0:52 توسط کورش جوان روح |

لبخندت

همرنگ خداحافظی هاست

ومن هرروز

برای خداحافظی دیگر

تمرین سلام

می کنم

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:52 توسط کورش جوان روح |

اتمام دروغ ها

 

نگاه مادر

 درمساحت ناچیز

فردای دلگیر

دستان پینه بسته پدر

 درلمس ناشیانه

فردای دلگیرتر

وکودکان بازی 

درپناهک های رویا

درلگدمال امروزلعنتی

طبیعت چه زود

موهای مادرراکند

ودندان های پدرراشکست

چه دروغی به بچه هایمان بگوییم

وقتی تمام کلک ها

روشده است

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:24 توسط کورش جوان روح |
تقاص

 

چشم دربرابرچشم

  صدادربرابرصدا

 انعکاس لجاجت تاریخ

دربرگه های نانوشته نان وخشم

دراین معرکه سیاه

به کدام بازی می خواندم

دراین هنگامه نامبارک تردید

 باهزارگره کور

درآستانه نگاهی

همچنان دریغ

وبازقصه ای نو

 یکی بود

یکی نبود

همه کس بود

 هیچ کس نبود

وشیطان بازیگوش  دیروز

ازسیاحت آسمانی می آید

 بی دروپیکر

آه بادستمایه ای ازصراحت انفجار

بلعیده درغرورزمین

درتصادم ناهنجارعشق وآهن

 پیش ازاین

بیش ازاین

 به تعظیم خویش می خواندم

 وامروز 

 این اژدهای تک شاخ

 حضورخویش رامی بلعد

 درسماجت

آتش خواری

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:39 توسط کورش جوان روح |

 

مسافر

 

گفت

می شناسمت

شبیه همین درخت

که تک مضراب باران را

 بی صدامی نوازد

نگاهش رابوسیدم

هیچ

 نگفتم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:10 توسط کورش جوان روح |
همزاد

نصف من مال تو

نصف باقی

 ازآن هم می گذرم

 اگردرست زاده شوی

دستانت رامی گیرم

اشاره به فردایی می کنی

 که هرگز نمی آید

دشمنت می کنم

به مهمانی آتشم می خوانی

ومرگ تعبیرنمی شود

درآن دم که بلندمی شوم

درتولدی دیگر

بازتوزاده می شوی

 رنگ می گیری وهرزگاهی رنگ می بازی

درآ ن دم که بی وقفه کلافه ام می کنی

گریزمی زنم به انتهای نامشخص

 فصل ها

 رنگ ها

 نگاه ها

ازخویش فاصله می گیرم

باز تورامی یابم

نشسته لخت وعور

 بی هیچ سازوبرگی

 بایک نگاه تصاحب می شوم

 دستانم دراز می شود

بدنم عاشق

 سیبی می چینم

وازپس یک گاز مختصر

دهانم می سوزد

 می افتم ازچشمان حوریان باکره

 رانده می شوم به پیچ وخم های متروک زمین

هوایی می شوم همه چیزم رامی دهم

 بازدرست زاده نمی شوی

 وباززنی می شود

عامل رسوایی

 دل

 آدم

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 23:39 توسط کورش جوان روح |
نقش پرده ای ازخلقت دوم

 

 

 نه بیش

نه کم

 همین حدوسط کفایت می کند

بین غرورناخواسته کوه و

عشوه ناگزیردریا می ایستم

وبراین ماسه های خیس می کشم

یک دنیا تنهایی را

دستهارا

 پاهارا...

 درقلمروتقسیم می مانم

 وتکه ای که هیچ وقت درست کشیده نمی شود

شش روز دیگرآفریده می شوم

زیرهمین دریا

که جیبش پراز صدای مرغابیان آبی ست

 درجدال منقارو تقلا ی ماهی

خونی ریخته نمی شود

فقطدر فلسفه اش می مانم

 دریا ازکدامین دردسربه سنگ می کوبد

 کم کم شکل می گیرم

نیم مرده

 نیم زنده

ومنظره ای که به آخرت ختم می شود

آسمان ببارد

پاک می شوم

سرگذشت بادشیرین می شود

درسایه سار ابرک های نم دار

 درحافظه آب گم می شوم

 ومثل همیشه همین حدوسطگیرمی کنم

 وبازکشیده نشده

پاک

می شوم

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 0:1 توسط کورش جوان روح |