بادرودبرانكس كه شايسته درودست
باشعري كه درمصاحبه باراديوبرون مرزي صداي آشناقرائت شد
بعدازيك سال ازشب درمي آيم
بوق آزاد
ارتباطدستانم قطع مي شود
فقط همين باقي مانده است
درتماس ناموفق شب
به آب وآتش مي خورد
خانه ضميمه آسمان مي شود
دربرش هاي نامساوي كاغذ
جهان معاصرلك لك ها بي لكه اي ابرمي افتد
فقط همين باقي مانده است
روز روشن نيست
زمينه آسمان خراب ست
كلاغ هاماهند
زمين به شكل مكعب جاذبه اي ندارد
فرهنگ پايين لب ست دوست دارد ببوسد
صدايي نمي آيد
روي هم چندنفريم
دستانمان باهم چندمتر مي شود
حساب اندازه گيري مساحت نيست
ويامشت هاي گره كرده
حتي
فقط همين باقي مانده است
دستي ازفاصله كوتاه مي ايد
ازشانه قطع مي شود
گوشي بدهكارنيست
الو...
تمام راهها مسدودست
متاسفانه
مشترك
گرامي
![]()
شیر
حلال
خورده
اتفاق افتاد
وقتی که
نبود
اگزیستانسیالیسم خوش خیم
فکرنمی کنم
سیاه می کنم
سپید می بینی
به دنبالت پنداشتم
استواریم ازکوه بالا می رود
دریغ
چندوجب مانده تاقله قاف
همیشه
آسمان راباران می گیرد
گفتم نماینده بلامنازع بارانم
درعصرخلیفه گری پرتوقع آتش
ببارانم
گفتم تصویردرهم کشیده آفتابم
دریک رکعت مانده تاطلوع شب
بتابانم
نعش ستاره روی دستان آسمان می ماند
بسنده می کنم
به ضعف انگشتانی که درتکلم مانده اند
وسری که بامغزپخش می شود
کف
آسمان
دراین محدوده همه چیزبی وزن می شود
سپید
معلق
پرمعنا
وذکرخودسرانه من
واعلام وضعیت عادی
میان
اما
اگر
شاید
باشد
من
تنها
خدا
درادبیات خیانت وخرابکاری صورت گرفته است
جوابیه
کاندینسکی نقاش
هراثرهنری فرزندزمانه خویش ست ...ازاین معنالازم می ایدکه هردوره ای ازدوره های فرهنگ هنری ازان خودپد یدمی آوردکه تکرارپذیرنیست .تلاشهایی که برای احیای اصول هنری روزگاران گذشته صورت می بندددربهترین حالت آثاری هنری ای به بارمی آورد که شبیه نوزادی ست که مرده به دنیا آمده ست ازباب مثال محال ست که مابتوانیم به کرداریونانیان باستان زندگی واحساس کنیم به همین دلیل آن هایی که اصول یونانی رادرپیکرتراشی نصب العین قرارمی دهندتنهابه شباهتی ازلحاظ صورت پیدامی کنندحال آنکه اثردرتمام دوران هاعاری ازروح باقی می ماند این قسم تقلید شبیه لودگی بوزینگان ست .درظاهربوزینه به آدمی شباهت دارد.اوکتابی درمقابل صورتش می گیردوباظاهرفکورنه آن راورق می زندولی اعمال اوعاری ازمعنایی راستین است
به راحتی می توان دریافت که چگونه این نکوهش گزنده رابایدشامل حال هنرکرددرپرانتزشعرمدرن بماند...
نگاهم
ترک
می خورد
به سمت خوابی پرتاب نمی شود
ومن بازبرای بیداری شب
نقشه می کشم
اصراردارد
شکست خورده
زندگی کنیم
همه بی عقلند
دردلگیری خیابانهای شهر
می فهمم
قسمتهایی ازباران هم
نازیباست
بگذارنگاهم رابردارم
وبروم
دیگرآسان نخواهم گذشت
ازاین راه باریکه های تردید
وازاین مکاشفه های نمادین
دیری نخواهدگذشت
ترانه ای زاده شود
ازجنس وهم
وبرنازکای خیال رنگین
شکل بگیرد
شراره های تعلقی سوخته
براین نگاه که بی دلیل می بارد
براین قلب که بی عشق می رقصد
براین نبض که گرفته نمی شود
درکدامین شمارش می ماند
ودراین برون ریز ی درد
یقینی می طلبم
برای فروکشی عقده های عقیم
دراین تابوت تنگ
بااین احساس مومیایی شده
کناراین همیشه های تکراری
چه بیهوده دست وپامی زنم
خدایامعجزه ای
که دراین سیاه چاله این چنین زیستن
به تف شیطان هم
نمی ارزد
درناگهانی باران
پناه چتری شکسته
خیس هزارچکه ام
چک
چک
چک !
لبخندت
همرنگ خداحافظی هاست
ومن هرروز
برای خداحافظی دیگر
تمرین سلام
می کنم
اتمام دروغ ها
نگاه مادر
درمساحت ناچیز
فردای دلگیر
دستان پینه بسته پدر
درلمس ناشیانه
فردای دلگیرتر
وکودکان بازی
درپناهک های رویا
درلگدمال امروزلعنتی
طبیعت چه زود
موهای مادرراکند
ودندان های پدرراشکست
چه دروغی به بچه هایمان بگوییم
وقتی تمام کلک ها
روشده است

