اگزیستانسیالیسم خوش خیم
فکرنمی کنم
سیاه می کنم
سپید می بینی
به دنبالت پنداشتم
استواریم ازکوه بالا می رود
دریغ
چندوجب مانده تاقله قاف
همیشه
آسمان راباران می گیرد
گفتم نماینده بلامنازع بارانم
درعصرخلیفه گری پرتوقع آتش
ببارانم
گفتم تصویردرهم کشیده آفتابم
دریک رکعت مانده تاطلوع شب
بتابانم
نعش ستاره روی دستان آسمان می ماند
بسنده می کنم
به ضعف انگشتانی که درتکلم مانده اند
وسری که بامغزپخش می شود
کف
آسمان
دراین محدوده همه چیزبی وزن می شود
سپید
معلق
پرمعنا
وذکرخودسرانه من
واعلام وضعیت عادی
میان
اما
اگر
شاید
باشد
من
تنها
خدا
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:11 توسط کورش جوان روح |

